داستانک دوشنبه 12 بهمن۱۳۸8 روزنامه همشهری
خدمتی دیگر...
سیلندر گازمایع سفارش شده را از روی دوش به زمین گذاشت و زنگ آیفون ساختمان را مطابق نشانی، به صدا در آورد. در باز شد و از پشت آیفون، پیرزنی با صدای لرزان گفت: بیا بالا پسرم!
به طبقه چهارم که رسید، سنگینی سیلندر گاز را بیشتر بر دوش اش احساس می کرد. پیرزن که با نسخه ای در دست، جلوی واحد آپارتمانش پشت " واکر" ایستاده بود، گفت : شرمنده ام پسرم، گاز نمی خواهم، کسی را ندارم ... دارو هایم تمام شده، می شود که این نسخه را برایم بگیری؟
مرد گاز رسان، عرق پیشانی اش را پاک کرد. داروها را برای پیرزن گرفت و سیلندر پر را برگرداند.