داستانک (ضامن‌های وام ) 2
ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٢ 

 

 احمدی می گفت:

 

  با چشمانی پر از اشک وارد اتاقم شد. استکان چای تازه دمش را از سینی برداشت و روی میز کارم گذاشت، قبل از آن‌که برود علت ناراحتی‌اش را پرسیدم، با خجالت گفت: آقا درسته که قراردادی هستم و با این‌که فوق دیپلم دارم، پذیرفتم به عنوان آبدارچی برای زن و بچه‌ام زحمت بکشم و یه لقمه نان حلال به خانه ببرم. چرا نباید کسی به ما اهمیت بدهد؟ پرسیدم چی شده مگر؟ گفت: برای خرید خانه با هزار خواهش و تمنا یک وام 6 میلیونی جور کرده‌ام، اما کسی ضامنم نمی‌شود.

 

  دستی به پشتش زدم و گفتم: برو درخواستت را بیاور.

 

   یک سال بعد از آن‌که وامش را گرفت و خانه‌اش را خرید، به دلیل ابتلا به عارضه سرطان درگذشت و اقساط وامش بر عهده من که حقوق بگیر بودم، قرار گرفت. از آن پس هرچه از طریق وراث آن مرحوم پیگیری کردم جز ناسزا چیزی عایدم نشد. حتی با پدرش که به زحمت زیادی نشانی‌اش را در یکی از روستاها به‌دست آورده بودم، در میان گذاشتم در پاسخ گفت: مگر روزی که می‌خواستی ضامن پسرم شوی، مرا در جریان گذاشتی؟

 


کلمات کلیدی:
 
داستانک ضامن‌های وام
ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢ 

 

داستانک ضامن‌های وام

از این پس سلسله داستانک‌هایی که تقدیم می‌شود، به کسانی تعلق دارد که صادقانه برای رفع مشکل همنوع خود ضامن وام او شده‌اند و ایشان نیز از انجام تعهد خود شانه خالی کرده‌اند. اگر چه تعدادشان میلیونی است و همه داستانک‌‌ها واقعی هستند، اما گفتنش خالی از لطف نبوده و شاید در آگاهی بسیاری دیگر از خیراندیشان آینده مفید فایده واقع شود. پذیرای داستانک‌های واقعی شما در این زمینه هم هستیم.

 

لطف وام‌گیرنده به ضامن

 تا وقتی در مورد یکی از ضمانت‌های وام گرفتار نشده بودم، سر از قوانین بانکی و معنای ضامن شدن در نمی‌آوردم. از اینرو تا چشم بر هم بگذارم برای 8 نفر از شرکت متبوعه نامه کسر از حقوق گرفته بودم. یادم هست در یکی از این 8 مورد که مربوط می شد به پسر یکی از همسایگان و آن هم به توصیه همسرم بود، بعد از آن‌که نامه را گرفته و تمام تشریفات قانونی بانکی برای ضامن شدن وام 5 میلیون تومانی‌ او را به جا آورده بودم، پدر آن پسر گفت: واقعاً دل شیری داری. من که پدرش هستم جرأت نداشتم ضامنش بشوم.

 با این حال همچنان هر کس نیاز به نامه کسر از حقوق داشت با نیت انجام کار خیر و گشایش کار دوستان و آشنایان پیشقدم می شدم. تا آن جا که از سوی شرکتمان ممنوعیت صدور نامه کسر از حقوق تا تسویه حساب نامه‌های قبلی صادر شد، و از آن پس شرمنده متقاضیان درخواست ضامن می‌شدم. تا این‌که یکی از همین افرادی که به توصیه یکی از همکاران ضامن وام 2 میلیون تومانی‌اش با اقساط 3 ساله شده بودم، بعد از پرداخت 20 قسط از ادامه انجام تعهداتش سر باز زد. با آن‌که خود در واحد حقوقی شرکت خودشان مشغول به کار بود، و کاملاً آگاه به قوانین، با این حال از پرداخت بقیه اقساط فرار‌کرد. تا آن که بر اساس نامه بانک اولین قسط ایشان از حقوق بنده کسر شد و تازه آن موقع به واقعیت سخن پدر پسر همسایه‌مان پی بردم. و حالا که تمام اقساط ایشان پایان یافته است و با مشورت یکی از دوستان وکیلم در پی اقدامات قانونی برای جبران خسارت هستم، این کلام دوست وکیلم در عمق وجودم نشسته است: وقتی ضامن می شوید، در واقع متعهد و پرداخت کننده اصلی شما هستید، یعنی وام گیرنده به شما لطف می کند که اقساط خود را پرداخت می کند.


کلمات کلیدی:
 
یک روز در نقش همکار
ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٥ 

 

یک روز در نقش همکار

 

آخر شب همه در محل تمرین نمایش جمع شدند، با همان لباس‌ها و سر وضعی که برای ایفای نقش طی آن روز در سطح شهر بر تن داشتند. قرار بود از میان 100 نفری که به طور آزمایشی نقش خود را در سطح شهر به نمایش گذاشته بودند، 5 نفر از بهترین آن‌‌ها که درآمد بیشتری کسب کرده بود، برای همین نقش در نمایش اصلی انتحاب شوند. در پایان  درآمد حاصله از فعالیت یک روزه تمامی 100 نفر که مبلغ قابل توجهی بود و معادل یک ماه فروش گیشه می‌شد، برای کمک به افراد بی بضاعت اختصاص یافت. به متکدیان واقعی


کلمات کلیدی:
 
خدمتی دیگر...
ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٢ 

داستانک         دوشنبه 12 بهمن۱۳۸8       روزنامه همشهری     

خدمتی دیگر...

  سیلندر گازمایع سفارش شده را از روی دوش به زمین گذاشت و زنگ آیفون ساختمان را مطابق نشانی، به صدا در آورد. در باز شد و از پشت آیفون، پیرزنی با صدای لرزان گفت: بیا بالا پسرم!

به طبقه چهارم که رسید، سنگینی سیلندر گاز را بیشتر بر دوش اش احساس می کرد. پیرزن که با نسخه ای در دست، جلوی واحد آپارتمانش پشت " واکر" ایستاده بود، گفت : شرمنده ام پسرم، گاز نمی خواهم، کسی را ندارم ... دارو هایم تمام شده، می شود که این نسخه را برایم بگیری؟

مرد گاز رسان، عرق پیشانی اش را پاک کرد. داروها را برای پیرزن گرفت و سیلندر پر را برگرداند. 


کلمات کلیدی:
 
سوپرایز
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢۳ 

داستانک 

 

سوپرایز

 

  بالاخره همسرم به آرزویش رسید و در روز تولدش سوئیچ 206 صفر نقره ای رنگی را که دوست داشت از من هدیه گرفت. فروش سهم الارث خاطرات سالهای کودکی ام که فقط برای خودم ارزش داشت نگذاشت زیر بار قرض و قسط بروم.  

 


کلمات کلیدی:
 
اعتراض
ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٦ 

داستانک          سه شنبه ۶ آذر۱۳۸۶         روزنامه همشهری     

اعتراض

  دخترک هر چه التماس می کرد و پایین پیراهن پدر را می کشید تا برایش بستنی یا شکلات بخرد، فایده ای نداشت و با اعتراض او رو به رو می شد. زمانی که پدر وجه خریدهایس را به فروشنده می داد،  درخواست کرد تا بقیه پولش را به او سیگار بدهد. 

 

 


کلمات کلیدی:
 
تماشاگران
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۳ 

 

داستانک          شنبه3 آذر۱۳۸۶              روزنامه همشهری

  

 

تماشاگران

 

  صدای فریادهایی که کمک می خواست، همسایه ها را سراسیمه به بیرون از خانه کشاند. در حالی که راننده مستاصل به زبانه های آتشی که از ماشینش شعله ور بود، می نگریست و فریادکنان بر سر می زد، گوشی های مجهز به دوربین کسانی که خود را به محل حادثه رسانده، در حال ثبت این صحنه بودند.

 

 


کلمات کلیدی:
 
روز اول مدرسه
ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱ 

داستانک         یکشنبه۱ مهر۱۳۸۶            روزنامه همشهری

 

روز اول مدرسه

 

  روز اول مدرسه وقتی به خانه بر می گشتم، بزرگ ترین درس زندگی را آموختم و آن اینکه برای یادگیری، همیشه باید اول یک سرمشق خوب و بعد تمرین کافی داشته باشی.

 

 


کلمات کلیدی:
 
تجلی اصحاب عشق
ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٦ 

داستانک       سه شنبه۶ شهریور۱۳۸۶        روزنامه همشهری

 

تجلی اصحاب عشق

 

  اتوبوس جهانگردان به سختی توانست در بین ازدحام فشرده خودروهای پارک شده، جایی را برای توقف پیدا کند. راهنمای تور برای جهانگردانی که از سرزمین های اسلامی بودند، توضیح داد : امروز روز تولد حضرت مهدی عج و اینجا جمکران، میعادگاه عاشقان آن حضرت است... و زمانی که هر یک از جهانگردان در میان خیل جمعیتی که از راه های دور و نزدیک و از قومیت های مختلف آمده بودند، جای گرفته و همصدا با آنان ندای الهم کن لولیک الفرج ... را سر دادند، به خوبی تجلی اتحاد ملی و انسجام اسلامی را می شد مشاهده کرد.

 


کلمات کلیدی:
 
پسر
ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۳۱ 

داستانک       چهارشنبه۳۱مرداد۱۳۸۶        روزنامه همشهری

 

پسر

 

از اینکه پسردار شده بود افتخار می کرد و اعتقاد داشت این پسر است که نام خاندانش را زنده نگه می دارد. سال ها بعد زمانی که در گذشت، پسر بلافاصله نام خانوادگی خود را تغییر داد.

 


کلمات کلیدی: